خاطرات حاج آقا 9 (دوست دختر و دوست پسرها در نمازخانه دانشگاه) - نوشته های یغما
ساعت 5:57 عصر پنج شنبه 85/9/16 سفر آن سال مسجد جمکران سفر عجیبی بود ! این بار نوبت سفر پسرهای دانشگاه ما بود! اما عجب بچه های گلی ! یکی از طلبه ها که کمتر با محیط دانشگاهی ارتباط داشت و خیلی علاقه داشت در این محیط فعالیت فرهنگی کند را همراه خودم به این سفر بردم. هنوز درست و حسابی از شهر خارج نشده بودیم که ازصدای دست زدن اما از رفیق طلبه ای که تا به حال با بچه های دانشجو انس نداشت بگویم. بیچاره آنچنان وحشت زده (( فلانی مگر حواست نیست دست می زنند و شعر می خوانند گفتم : ((خوب گفت : (( همین ! گفتم : (( من و تو ! پس ناراحت گناه و خدا و رضایت خدا نیستی ،ناراحت شخصیت خودمان هستی ؟ می ترسی ما ضایع بشویم ؟)) گفت: (( اخه ! گفتم : (( بابا جان ! نه دست زدن بنده خدا همینجور هاج و واج به من نگاه می کرد نمی دانست چکار کند ! یک خصوصیات جالبی که دانشجویان دارند وقتی به آنها احترام می گذاری خودشان حد و حدود ها را رعایت می کنند لذا نزدیک جمکران که رسیدیم من بلند شدم و برای بچه شروع به صحبت کردم از محبت آقا امام زمان و بزرگواری او می گفتم . این طلبه که نگاهش به بچه های ساکت که به من خیره شده بودند می افتاد از تعجب ((یعنی این ها همان بچه های یک ساعت پیش هستند. همینطور که حرف می زدم گاهی قطرات اشکی وارد مسجد که شدیم من کفشهایم را از پا در آوردم به دنبال من بچه های دیگر هم همین کار را کردند . دعای فرج که شروع شد که امان آدم بریده می شد. بعضی از همین افراد که خیلی وقتها به آنها برچسب ضد دین می زنیم آنچنان با سوز دعا می خواندند که آدم نمی توانست تحمل کند. بعضی ها هم که اصلا بلدنبودند دعا فرج بخوانند، فقط گریه می کردند من آخر از همه داشتم پشت سر بچه ها می آمدم که او سراغم آمد. یکی از پسرهای شیطون گروه بود . از بچه زرنگ ها دانشگاه، شاید بشود گفت یکی از افتخارات دانشکده بود. با قیافه ای عجیب و غریب آنچنان گریه می کرد که توجه هر رهگذری را به خود جلب می کرد. از من تقاضا کرد با بچه نروم و بمانم حرف مهمی با من دارد! می خواست شروع به صحبت کند اما گریه (( حاج آقا راستش بخواهید من چند بار تا پشت در و نزدیک این مسجد آمده بودم ولی داخل نیامدم اما حاج اقا می دانید الان برای چی آمدم ؟راستش بخواهید چند مدت پیش وسطهای ماه رمضان گناه وحشتناکی کردم شب میلاد امام حسن بود بعد از آن گناه از خودم متنفر شدم کلافه شدم . اصلا آرامش نداشتم پیش خودم گفتم من دیگر آدم نمی شوم. آمدم بخوابم یادم افتاد امشب شب تولد امام حسن (ع) است یک نگاهی به آسمان کردم گفتم: امام حسن من که روزه نگرفتم تازه این گناه هم کردم اگر من دیگر بدرد شما نمی خورم همین امشب تکلیفم را مشخص کنید اگر هم می خواهید باز راهم دهید همین امشب جواب مثبت دهید حسابی از دست خودم گریه ام در حالی که بلند بلندگریه (( حاج اقا به خدا آدم شدم! من چه داشتم در برابر محبت امام حسن (ع) نسبت به آن جوان بگویم؟ جز اینکه گریه کنم یا امام حسن مجتبی به من گناهکار هم عنایتی کنید شما که امام محبتی! ¤ نویسنده: یغما
![]() |
خانه
:: بازدید امروز ::
:: کل بازدیدها ::
:: درباره من ::
:: لینک به وبلاگ ::
:: اوقات شرعی ::
:: لینک دوستان من ::
خاطرات یک حاج آقا
:: لوگوی دوستان من ::
:: آرشیو ::
تابستان 1386
::وضعیت من در یاهو ::
:: خبرنامه وبلاگ ::
|